کودکی که آماده تولد بود ،نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید;اما من به این کوچکی وبدونه هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:«از میان تعداد زیادی فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و ازتو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخاهد برود یا نه.
- اما این جادربهشت،من هیچکاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست.
خداوند لبخند زد:«فرشته تو برایت آواز خواهد خواند،و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک با ناراحتی کفت:«وقتی بخواهم با شما صحبت کنم ؟؟»
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:«فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش رابرگرداند و پرسید :«شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند.چهکسی ازمن محافظت خواهد کرد.»
- فرشته از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک بانگرانی ادامه داد:«اما من به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم،ناراحت خواهم بود»
خداوند با لبخند کفت:«فرشته ات همیشه دربارۀ من با تو صحبت خواهد کردوبه تو راه باذگشت سمت من راخواهد آموخت;گرچه من همیشه درکنار تو خواهم بود»
در آن هنگام بهشت آرام بود ولی از زمین صداهایی به گوش می رسید.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:«خدایا!اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانۀ او را نوازش کرد و پاسخ داد :«نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

در بیمارستانی،دو مرد در اتاقی بستری بودند.یکی اجازه داشت که هر روز یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند؛از خانواده،خانه،سر بازی،تعطیلات و...
هر روز بیمار کنار پنجره می نشست و تمامیچیزهایی که بیرون از پنجره میدید،برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیماردیگر در مدت این یک ساعت،باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون روحیه میگرفت.
این پنجره روبه پارکی با دریاچه زیبایی بود.مرقابیها،قوها به همراه بچه ها باقایق در دریاچه شنا میکردند.درختان کهنه به منظره زیبایی خاصی بخشیده بودند وتصویری زیبا از شهر در دوردست دیده می شد.
همه اینهارا مرد ناتوان باچشمانی بسته درذهن خود مجسم میکرد.
روزها وهفته ها سپری شد.
یک روزصبح که پرستار برای بیماران آب آورده بود،جسد بی جان مرد کنار پنجره را دیدکه در خواب با آرامش جان داده بود.پرستاران آن مرد را از اتاق بیرون بردند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کاررا با رضایت انجام داد و اتاق راترک کرد.
آنمرد به آرامی خودرا بهسمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را با آنسوی پنجره بیندازد.بالاخره او می توانست دنیای بیرن را باچشمان خود ببیند.
در کمال تعجب ،بایک دیوار مواجه شد.
مرد پرستارش را صدا زد و از اوپرسید چه چیز باعث می شد که هم اتاقیش چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:«شاید او میخواسته به تو قوت قلب دهد.چون آن مرد اصلا نابینا بوده وحتی دیواررا نمی دیده است.»

روزی مرد ثروتمندی،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که درآنجا زندگی می کنند،چقدر فقیرند.آنها یک روز و یک شب رادر خانه ی محقریک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسرک پاسخداد:«عالی بود پدر!»
_ «آیا به زندگی آنان توجه کردی؟»
_«فکر می کنم!»
_«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسرکمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خان
ه یک سگ داریم،و آنها چهارتا.ما در حیاتمان یک فواره داریم،وآنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادر حیاتمان فانوسهایی تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند.حیات ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:
«متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم»




