تبليغاتX
روشنایی
روشنایی
نباشد گوش اندر دهلیزها؟
بستنی
پنجشنبه 30 آذر1385 5:58 بعد از ظهر

   

 

 

  پسری وارد یک بستنی فروشی شدو پشت یک میز نشست.پیش خدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:«یک بستنی میوه ای چند هست؟»پیش خدمت پاسخ داد:«50سنت».پسر بچه سکه ها را در جیبش شمرد،بعد پرسید:«یک بستنی ساده چند است؟»

   در این حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«35سنت».پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت:«لطفأ یک بستنی ساده.»پیش خدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی،پول را به صندوق پرداخت رفت.

وقتی پیش خدمت باز گشت،از آن چه دید،شکه شد.آنجا درکنارظرف خالی بستنی 2سکه5سنتی و 5سکه 1سنتی گذاشته شده بود_برای انعام پیش خدمت..

 

 

نوشته شده توسط حمید | موضوع: بستنی | لینک ثابت |

یک ساعت ویژه
جمعه 24 آذر1385 6:47 بعد از ظهر

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی،از سرکار به خانه بازگشت.دم در، پسر پنج 

ساله اش را دید که در انتظار او بود.

_بابایک سوال از شما بپرسم؟

_بله حتما. چه سوالی؟

_بابا،شما برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:«این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟»

_فقط می خواهم بدانم.بگوییدبرای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟

_اگر باید بدانی خوب می گویم، 20دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود،آه کشید،بعد به مرد نگاه کرد وگفت:

«می شود لطفا به من 10 دلار قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:«اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف بگیری،سریع به اتاقت برو وفکر کن که چرا این قدر خود خواه هستی. من هر روز سخت کار میکنم وبرای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم»

پسر کوچک ارام به اتقش رفت و دررا بست.

مرد نشست وباز هم عصبانی تر شد .«چطور به خود اجازه میدهد فقط برای گرفتن پول ،از من چنین سوالاتی بپرسد؟»

بعد از حدود یک ساعت  مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است.شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10دلار نیاز داشته است .به خوصوص این که خیلی کم پیش می امد پسرک از پدرش در خاست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت ودر را باز کرد.

_خوب هستی پسرم؟

_نه پدر، من بیدارم .

_من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم .امروز کارم سخت وطولانی بودو همۀ ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم، این 10 دلارکه خواسته بودی .

پسر کوچولو نشت، خندید و فریاد زد:«متشکرم بابا!»بعد دستش را زیر بالش برد واز آن زیر، چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو، خودش هم پول داشته است ، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت :«بااین که خودت پول داشتی، چرا دوباره تقاضای پول کردی؟»

پسر کوچولو پاسخ داد:«برای این که پولم کافی نبود،ولی الان هست . حالا من 20دلار دارم .آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیاید ؟چون دوست دارم با شما شام بخورم...»

نوشته شده توسط حمید | موضوع: یک ساعت ویژه | لینک ثابت |

فرشته یک کودک
پنجشنبه 23 آذر1385 2:55 بعد از ظهر

کودکی که آماده تولد بود ،نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید;اما من به این کوچکی وبدونه هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

 

خداوند پاسخ داد:«از میان تعداد زیادی فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و ازتو نگهداری خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخاهد برود یا نه.

- اما این جادربهشت،من هیچکاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست.

خداوند لبخند زد:«فرشته تو برایت آواز خواهد خواند،و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک با ناراحتی کفت:«وقتی بخواهم با شما صحبت کنم ؟؟»

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:«فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.»

کودک سرش رابرگرداند و پرسید :«شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند.چهکسی ازمن محافظت خواهد کرد.»

- فرشته از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک بانگرانی ادامه داد:«اما من به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم،ناراحت خواهم بود»

خداوند با لبخند کفت:«فرشته ات همیشه دربارۀ من با تو صحبت خواهد کردوبه تو راه باذگشت سمت من راخواهد آموخت;گرچه من همیشه درکنار تو خواهم بود»

در آن هنگام بهشت آرام بود ولی از زمین صداهایی به گوش می رسید.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:«خدایا!اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»

خداوند شانۀ او را نوازش کرد و پاسخ داد :«نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

 


ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لینک ثابت |

لينك بالس پنگوين

 
Copyright © 2005-2006 - Site bus: حمید & Designer: Hessam Sedaghati