تبليغاتX
روشنایی
روشنایی
نباشد گوش اندر دهلیزها؟
آن سوی پنجره
دوشنبه 23 بهمن1385 10:17 بعد از ظهر

  در بیمارستانی،دو مرد در اتاقی بستری بودند.یکی اجازه داشت که هر روز یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند؛از خانواده،خانه،سر بازی،تعطیلات و...

  هر روز بیمار کنار پنجره می نشست و تمامیچیزهایی که بیرون از پنجره میدید،برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیماردیگر در مدت این یک ساعت،باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون روحیه میگرفت.

 

  این پنجره روبه پارکی با دریاچه زیبایی بود.مرقابیها،قوها به همراه بچه ها باقایق در دریاچه شنا میکردند.درختان کهنه به منظره زیبایی خاصی بخشیده بودند وتصویری زیبا از شهر در دوردست دیده می شد.

  همه اینهارا مرد ناتوان باچشمانی بسته درذهن خود مجسم میکرد.

  روزها وهفته ها سپری شد.

  یک روزصبح که پرستار برای بیماران آب آورده بود،جسد بی جان مرد کنار پنجره را دیدکه در خواب با آرامش جان داده بود.پرستاران آن مرد را از اتاق بیرون بردند.

  مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کاررا با رضایت انجام داد و اتاق راترک کرد.

  آنمرد به آرامی خودرا بهسمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را با آنسوی پنجره بیندازد.بالاخره او می توانست دنیای بیرن را باچشمان خود ببیند.

  در کمال تعجب ،بایک دیوار مواجه شد.

  مرد پرستارش را صدا زد و از اوپرسید چه چیز باعث می شد که هم اتاقیش چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:«شاید او میخواسته به تو قوت قلب دهد.چون آن مرد اصلا نابینا بوده وحتی دیواررا نمی دیده است.»

روشنی

نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لینک ثابت |

دو تا عکس
شنبه 7 بهمن1385 4:49 بعد از ظهر
شعر آهنگ وبلاگ

 شعری از سیاوش قمیشی

نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لینک ثابت |

«ما چه قدر فقیر هستیم!...»
یکشنبه 1 بهمن1385 10:9 بعد از ظهر

 

 

روزی مرد ثروتمندی،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که درآنجا زندگی می کنند،چقدر فقیرند.آنها یک روز و یک شب رادر خانه ی محقریک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسرک پاسخداد:«عالی بود پدر!»

_ «آیا به زندگی آنان توجه کردی؟»

_«فکر می کنم!»

_«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

پسرکمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خان

 

ه یک سگ داریم،و آنها چهارتا.ما در حیاتمان یک فواره داریم،وآنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادر حیاتمان فانوسهایی تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند.حیات ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست!»

در پایان حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:

«متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم»

روشنی

نوشته شده توسط حمید | موضوع: «ما چه قدر فقیر هستیم!...» | لینک ثابت |

لينك بالس پنگوين

 
Copyright © 2005-2006 - Site bus: حمید & Designer: Hessam Sedaghati