تبليغاتX
روشنایی
روشنایی
نباشد گوش اندر دهلیزها؟
یک ساعت ویژه
جمعه 24 آذر1385 6:47 بعد از ظهر

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی،از سرکار به خانه بازگشت.دم در، پسر پنج 

ساله اش را دید که در انتظار او بود.

_بابایک سوال از شما بپرسم؟

_بله حتما. چه سوالی؟

_بابا،شما برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:«این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟»

_فقط می خواهم بدانم.بگوییدبرای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟

_اگر باید بدانی خوب می گویم، 20دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود،آه کشید،بعد به مرد نگاه کرد وگفت:

«می شود لطفا به من 10 دلار قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:«اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف بگیری،سریع به اتاقت برو وفکر کن که چرا این قدر خود خواه هستی. من هر روز سخت کار میکنم وبرای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم»

پسر کوچک ارام به اتقش رفت و دررا بست.

مرد نشست وباز هم عصبانی تر شد .«چطور به خود اجازه میدهد فقط برای گرفتن پول ،از من چنین سوالاتی بپرسد؟»

بعد از حدود یک ساعت  مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است.شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10دلار نیاز داشته است .به خوصوص این که خیلی کم پیش می امد پسرک از پدرش در خاست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت ودر را باز کرد.

_خوب هستی پسرم؟

_نه پدر، من بیدارم .

_من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم .امروز کارم سخت وطولانی بودو همۀ ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم، این 10 دلارکه خواسته بودی .

پسر کوچولو نشت، خندید و فریاد زد:«متشکرم بابا!»بعد دستش را زیر بالش برد واز آن زیر، چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو، خودش هم پول داشته است ، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت :«بااین که خودت پول داشتی، چرا دوباره تقاضای پول کردی؟»

پسر کوچولو پاسخ داد:«برای این که پولم کافی نبود،ولی الان هست . حالا من 20دلار دارم .آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیاید ؟چون دوست دارم با شما شام بخورم...»

نوشته شده توسط حمید | موضوع: یک ساعت ویژه | لینک ثابت |

لينك بالس پنگوين

 
Copyright © 2005-2006 - Site bus: حمید & Designer: Hessam Sedaghati